تبليغاتX
سرد مثل آتش - جلاد

هلیکن- سلام فرمانروا.

 

کالیگولا- سلام هلیکن.

 

هلیکن- خسته به نظر می رسید.

 

کالیگولا- خیلی راه رفته ام.

 

هلیکن- بله غیبت شما خیلی طول کشید.

 

کالیگولا- پیدا کردنش مشکل بود.

 

هلیکن- پیدا کردن چی؟

 

کالیگولا- چیزی که می خواستم.

 

هلیکن- مگر چه می خواستید؟

 

کالیگولا- ماه را.

 

هلیکن- چی؟

 

کالیگولا- بله ماه را.

 

هلیکن- ماه را می خواستید چه کار کنید؟

 

کالیگولا- ماه یکی از آن چیزهایی است که نداشتم.

 

هلیکن- معلوم است! حالا درست شد؟

 

کالیگولا- نه. نتوانستم به دستش بیاورم.

 

هلیکن- ناراحت کننده است.

 

کالیگولا- بله برای همین هم خسته شدم.هلیکن!

 

هلیکن- بله فرمانروا.

 

کالیگولا- تو فکر می کنی من دیوانه شده ام؟

 

هلیکن- شما می دانید که من هیچ وقت فکر نمی کنم. بیش از آن هوشمندم که فکر کنم.

 

کالیگولا- بله. خلاصه دیوانه نیستم. ناگهان احساس کردم که به محال احتیاج دارم. اوضاع چنان که اکنون هست، در نظرم رضایت بخش نمی نماید.

به همین جهت احتیاج به ماه، بهروزی یا جاودانگی دارم. می دانم به چه فکر می کنی. به خاطر مرگ یک زن این چنین پریشان شده ام. ولی نه! موضوع

این نیست... عشق چیست؟ چیزی نه چندان مهم. مرگ او اهمیتی ندارد، ولی نشانه حقیقتی است که ماه را برای من ضروری می گرداند.

 

هلیکن- چه حقیقتی؟

 

کالیگولا- این که مردم می میرند و شاد نیستند.

 

هلیکن- مردم با این حقیقت کنار می آیند. به اطراف خود نگاه کن! این حقیقت مانع نهار خوردن مردم نیست.

 

کالیگولا- علتش این است که در اطراف من همه چیز دروغ است و من می خواهم که مردم این حقیقت دردناک را زندگی کنند. ...مردم سرنوشت خود را

درک نمی کنند، پس من سرنوشت ایشان می شوم. من اکنون در چهره ابلهانه و بی اعتنای خدایان ظاهر شده ام

 

(و جلاد اینگونه شکل گرفت)

 

نمایشنامه کالیگولا، البر کامو،

+ نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 19:5 |