تبليغاتX
سرد مثل آتش
حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد
يك روز صبح كه مثل هر روز ديگه از خواب بيدارميشي..
طبق روال معمول آماده ميشي كه يه روز ديگه رو شروع كني..بنا به عادت هر روز ميري سر ميز صبحانه كه
صداي زنگ در توجه تورو به خودش جلب مي كنه ، از آيفون كه نگاه مي كني مي بيني آقايي منتظر ِ كه تو جوابش رو بدي و اين كارو ميكني.. و اون آقا خودش رو پستچي معرفي مي كنه و مي گه كه براي تو يه نامه داره...!!
ميري پايين و از يه آقايي كه هيچ شباهتي به پستچي ها نداره يه پاكت نامه تحويل مي گيري.. يه نامه اي با ظاهر مشكوك..كه با نامه هايي كه تا حالا ديده بودي فرق مي كنه، وقتي سرت رو از روي نامه بلند ميكني كه سوال هاي ايجاد شده ي توي كله ات رو يكي يكي بپرسي .. ميبيني كه كسي نيس..! و بيشتر متعجب ميشي..
خلاصه كه با كلي شك و شبحه ميايي بالا و روي نزديك ترين صندلي ميشيني و زل ميزني به نامه ِ؛
در يك قسمت از پاكت نامه يه مطلبي نظرت رو به خودش جلب مي كنه..
با اين مضمون كه:
سلام..اين يك نامه ي معمولي نيست..
تو اين نامه تاريخ مرگ تو نوشته شده..

ولي اول خوب فكراتو بكن وبعد اگرخواستي نامه رو باز كن..

   توي اين وضعيت اي كه كلي شكه شدي و احساس ميكني كه ديگه خون به مغزت نميرسه..

    ...

    يه چند لحظه اي مي گذره و تو يه كم به خودت ميايي..

    كم كم سعي ميكني كه فكرت و جم و جور كني ، واز اون آشفته گي در بياري..

    از يك طرف كلي گيج شدي و حالت گرفته شده..و از اون طرف مي توني به يه حقيقتي دست پيدا كني كه كم چيزي نيست، و اين حس كنجكاوي هم داره ديوونه ات ميكنه..!!؛

    .

    يعني خوب اگه بدوني تا كي وقت داري كه نفس بكشي، شايد بهتر بتوني برنامه ريزي كني براي باقي مونده ي عمرت...

    ولي خب بايد ببيني كه آيا واقعا انقدر توانش رو داري؟ يعني تا اين حد شجاع هستي؟ تا اين حد كه اگه با هر تاريخي مواجه شدي باز بتوني مثل سابق به زندگيت ادامه بدي؟ وخودت رو حفظ كني؟ يا نه..!!؟

    .

    .

    .

    نمي دونم كه تو مي خواي چيكار كني؟

    ولي اول بشين خوب فكرهاتو بكن بعد ببين نامه رو باز ميكني يا نه؟ و چرا !؟
+ نوشته شده توسط آتش در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 13:43 |